l پنهان كردن اسرار عشق حق در دل، نهان داشتن راز (رازداري)

- چون كه اسرارت نهان در دل شود آن مرادت زودتر حاصــل شود

- گفت پيغمبــر هر آن كو سر نهفت زود گردد با مراد خويش جفت

- دانـــه چون انـدر زمين پنهـان شود ســرّ آن سرسبــزي بستان شود

- زرّ و نقـــره گر نبــودندي نهــــان پـرورش كي يافتندي زير كان

- رازنهان دار وخمش ورخمشي تلخ بود آن چه جگرسوزه بود باز جگرسازه شود

- هر كه را اســرار حــق آموختنـــد مهــر كردند و دهـانش دوختند

- درون دلــت شهــــربنــد است راز نگــر تا نبينـد درِ شهـــر بــاز

- عشـق با ســر بريــده گويد راز زان كه داند كه سر بود غمّاز

l عشق مايه ي كمال است:

- آتش عشـق است كانـدر مي فتاد جوشش عشـق است كاندر ني فتاد

- چون شبنم اوفتاده بدم پيش آفتاب مهرم به جان رسيدوبه عيّوق بر شدم

- گويندروي سرخ تو سعدي كه زرد كرد اكسيــرعشق برمسـم افتاد و زر شدم

l فقط ماجراي درد عشق را عاشق دل سوخته مي داند:

- سينه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگويم شـــرح درد اشتيــاق

- در نيــابد حــال پختـــه هيچ خام پس سخن كوتاه بايد والسّلام

- چندت كنم حكايت،شرح اين قدركفايت باقي نمي توان گفت الّا به غمگساران

l ابيات ذيل به خاصيّت دوگانه ي ني اشاره دارد:

- همچو ني زهري و ترياقي كه ديد همچو ني دمساز و مشتاقي كه ديد

- ني حـديث راه پر خــون مي كند قصه هــاي عشق مجنــون مي كند

- من به هر جمعيـــتي نالان شــدم جفت بدحالان و خوش حالان شدم

l حواس ظاهري از ادراك حقاق عاجز است:

- سـرّ من از ناله ي من دور نيست ليك چشم وگوش را آن نور نيست

- تن زجان وجـان زتن مستـور نيست ليك کس راديدجان دستور نيست

- توكي داني كه ليلي چون نكويي است كزو چشمت همين برزلف و رويي است

- اگر در ديده ي مجنـون نشيني به غير از خـوبي ليـلي نبيــني

l مصراع اوّل بيتِ:

«سرّ من از ناله ي من دور نيست ليك چشم و گوش را آن نور نيست»

با بيتِ :رنگين سخنان در سخن خويش نهان اند از نكهت خود نيست به هر حال جدا گل

l راه عشق پر درد و رنج است، عاشقان بايد آن را تحمّل كنند:

- عشق را خواهي كه تا پايان بری بس كه بپسنـديد بايد ناپسند

- زشت بايد ديد و انگاريدخوب زهر بايد خورد و انگاريد قند

-دربيابان گربه شوق كعبه خواهي زدقدم سرزنش هاگركندخارمغيلان غم مخور

- به شادي و آسايش و خواب و خور ندارند كــاري دل افــگارها

- چه فـــرهادها مــرده در كــــوه ها چه حــلّاج ها رفتـه بر دارها

- كشيدنـــد در كـــوي دل دادگــان ميـــان دل و كـــام ديوارها

- جمال كعبه چنان مي كشاندم به نشاط كه خارهاي مغيلان حریر مي آيد

l عدم توجّه به تعلّقات و فقط توجّه به جانب معبود داشتن:

- مهين مهرورزان كـه آزاده اند بـريـزند از دام جان تــارهـا

- ولي رادمردان و وارستـــگان نبازنــد هـرگـز به مردارهـا

- هر كس به تمنّايي رفتند به صحرايي ما را كه تو منظوري خاطر نرود جايي

- اميد تو بیرون برد از دل همه اميدي سوداي تو خالي كرد از سر همه سودايي

- سجده نتوان كرد بر آب حيات تا نيابم زين تن خاكي نجات

- گر مخيّر بكنندم به قيامت كه چه خواهي دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را

- دست از مس وجود چو مردان ره بشوي تا كيمياي عشق بيابي و زر شوي

- از مقامــات تبتّل تـا فنــا پلّه پلّه تا ملاقـــات خــدا

- الهي، گل هاي بهشت در پاي عارفان خار است ؛ جوينده ي تو را با بهشت چه كار است؟

- مي بهشت ننوشم ز جام ســـاقي رضوان مرا به باده چه حاجت كه مست بوي تو باشم

- ســـرم به دنيا و عقبــي فـــرو نمي آيــد تبـــارك ا... از اين فتنه ها كه در سـر ماست

- آرزوهاي دو عالـــم دستـگاه از کـف خاكم غباري بيـش نيست

- فريب جهان را مخــور زينهـار کــه در پـاي اين گل بود خـارها

- اي سـروپاي بسته به آزادگي مناز آزاده من كه از همه عالم بـريده ام

- جز افسون و افسانه نبود جهـان که بستنــد چشـم خشـايـارهـا

- به مجمعي كه درآيند شاهدان دو عالم نظر به سوي تو دارم غلام روي تو باشم

- حديث روضه نگويم، گل بهشت نبويم جمـــال حور نجويم دوان به سوي تو باشم

- خواب و خورت ز مرتبه ي خويش دور كرد آن گه رسي به خويش كه بي خواب خور شوي

- از پاي تا سرت همه نور خدا شود دراه ذوالجـلال چو بي پا وسر شوي

l بازگشت به عالم معنا يا مبدأ هستي، « كلُّ شيءٍ يرجِعُ الي اصلِهِ»، و آيه ي شريفه ي :«انّا لِلّه و انّا اِليه راجعون»:

- هركسي كاودورماند از اصل خـويش باز جوید روزگار وصل خويش

- ما ز درياييـم و دريا مي رويم ما ز بالاييم و بـالا مي رويـم

- خلــق چو مرغابيــان زاده ز دريــاي جان كي كند اين‌جا مُقام مرغ كز‌آن بحر خاست؟

- مـا به فلك بوده ايـم، يـار ملك بوده ايـم باز همان جا رويم جمله، كه آن شهر ماست

- خود ز فلك برتريم، وز مَلَك افزون تريم زين دو چـــرا نگذريم؟ منزل ما كبـــرياست.

-چنين قفسي نه سزاي چو من خوش الحاني است روم به روضه ي رضوان كه مرغ آن چمنم

l توصيف اغراق آميز حالات دروني:

- بــــرق با شــــوقم شـــراري بيش نيست شعـــله طفــــل ني ســـــواري بيــــش نيست

- زين آتش نهفته كه در سينه ي من است خورشيد شعله اي است كه در آسمان گرفت

l بيتِ:«گفتم ببينمش مگرم درد اشتيـاق ساكن شود، بديدم و مشتاق تر شدم» با دو بيت زير از بوستان تناسب معنايي دارد:

- «دلارام در بــــر، دلارام جوي لب از تشنگي خشك، بر طرف جوي

نگويم كه بر آب، قادر نيند كه بر شـاطي نيـل، مستسقي اند.»

l اشتياق عاشق براي ديدار محبوب:

- با صد هزار جلوه برون آمدي كه من با صد هزار ديده تماشا كنم تورا

- تا رفتنش ببينم و گفتنش بشنوم از پاي تا به سر همه سمع وبصر شدم

- به حرص از شربتي خوردم مگیر از من كه بد كردم بيابان بود و تابستان و آب سرد و استسقا

- سينه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگويـم شـرح درد اشتيـاق

l عظمت وجود انسان، توجه به دنياي درون:

- اي در لب بحــر، تشنه در خواب شده وي بر سر گنج از گدايي مرده

- بيرون ز تو نيست هر چه در عالم هست از خود بطلب هر آن چه خواهي كه تويي

- گر جام جهان نماي مي جويي تو در صندوقي نهاده در سينه ي توست

- آيينه ي سكندر جام مي است بنگر تا برتوعرضه دارد احوال ملك دارا

l نكوهش حرص و دعوت به قناعت:

- كوزه ي چشـم حريصان پر نشد تا صدف قانع نشـد پر دُر نشد

- چشم تنگ مـرد دنيـا دوست را يا قناعت پر كنـد يا خـاك گـور

- قناعت سـر افرازد اي مرد هــــوش سر پر طمع بـرنيـايد ز دوش

- روده ي تنگ به يك نان تهي پرگردد نعمت روي زميـن پر نكنـــد ديــده ي تنگ

- ابلهي كو روز روشن شمع كافوري نهد زود باشد كش به شب روغن نبيني در چراغ

l اعتدال و ميانه روي:

- «خشم بيش از حد گرفتن وحشت آرد و لطف بي وقت هيبت ببرد.»

- درشتي و نرمي به هم در به است چو فاصد كه جرّاح و مرهم نه است

- درشتي نگيـرد خــردمند پيش نه سستي كه ناقص كند قدر خويش

- نه مر خويشتـــن را فـــزوني نهد نه يك بـاره تن در مـذلّت دهـد

l نگاه داشتن رسم دوستي:

- «دوستي را كه به عمري فرا چنگ آرند، نشايد كه به يك دم بيازارند.»

- سنگي به چند سال شود لعل پاره اي زنهار تا به يك نفسش نشكني به سنگ

l از وجود انسان هاي پاك سرشت گل و گياه مي رويد، گل نماد عاشق است:

- «هرسبزه كه بر كنار جويي رسته است گويي ز لب فرشته خويي رستـه است

پا بر ســـر سبزه تا به خـــواري ننهــي كان سبزه ز خاك لاله رويي رسته است.»

- با صبا در چمن لاله، سحر مي گفتم كه شهيدان كه اند اين همه خونين كفنان

- به خون خـود آغشته و رفته اند چه گل هاي رنگيـن به جـوبارهـا

l كم گويي و گزيده گويي، نكوهش پرگويي:

- چو خواهي كه گويي نفس بر نفس نخــواهي شنيدن مگـر گفت كس

- فراوان سخـن باشد آكنـده گوش نصيحت نگيــرد مگر در خمــوش

- صــدف وار گوهرشناسان راز دهان جـز به لؤلؤ نكردند بـاز

- صد انداختي تير و هر صد خطاست اگر هوشمندي يك انداز و راست

- كم آواز هرگــز نبيــني خجـــل جوي مشك بهتر كه يك توده گل

- يك دستـــه گل دمـــاغ پــــرور از خـرمن صد گیـاه بهتــــر

- حــذر كن ز نادان ده مرده گوي چو دانا يكي گوي و پرورده گوي

- كم گوي و گزيده گوي چون دُر تا ز انــدك تـو جهان شود پـر

لاف از سخــن چو در توان زد آن خشت بـود كـــه پر تـوان زد

l گذر عمر و ناپايداري جهان:

- بنشين بر لب جوي وگذرعمر ببين وين اشارت زجهان گذران مارا بس

- هر دم از عمــر مي رود نفــسي چـون نگه مي كنم نمــانْد بسي

- هر كه آمد عمارتي نو ساخت رفت و منزل به ديگري پرداخت

- عمر برف است و آفتاب تموز اندكي ماند و خواجه غرّه هنـوز

- ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون نيكي به جاي ياران، فرصت شمار يارا

- چه بايد نازش و نالش بر اقبالي و ادباري كه تا بر هم زنی ديده، نه اين بيني نه آن بيني؟

- سرالب ارسلان ديدي زرفعت رفته برگردون؟ به مرو آ تا كنون در گل تن الب ارسلان بيني

- مي رود صبح و اشـارت مي كند كاين گلستان خنده واري بيش نيست

- لاله وگل زخمـــي خميـــازه اند عيش اين گلشن خماري بيش نيست

- اي شــرر از همرهان غـافل مباش فرصت ما نيـز، باري بيــش نيست

- مشـو مغـرور گنج و ديناركه دنيــا يـــاد دارد چون تو بسيــار

- وان دگر پخت و همچنان هوسي وين عمـارت به سـر نبـرد كسي

l بيتِ «دانش و آزادگي و دين و مروّت اين همه را بنده ي درم نتوان كرد»

با بيتِ :«من آنم كه در پاي خوكان نريزم مر اين قيمتي دُرّ لفظ دري را» متناسب است.

l كار بيهوده و ناصواب انجام دادن:

-هرکاونکاشت مهر و زخوبی گلی نچید در رهگذار باد نگهبان لاله بود

- بـی فایـده هـر که عمر درباخت چیـزی نخریـد وزر بینـداخت

- روشــني ها خواستنــد، امّا زدود قصــرها افراشتنـد امّا به رود

- قصّه ها گفتند بي اصل و اسـاس دزدها بگماشتند از بهر پاس

- درس ها خواندند امّا درس عــار اسب ها راندند امّا بي فسـار

- ابلهی کاو روز روشن شمع کافوری نهد زود باشد کش به شب روغن نبینی در چراغ

l تجلّي و آشكار بودن جلوه اي از جمال معبود:

- شور و غوغايي برآمد از جهان حسن او چون دست در يغما نهاد

- يار بي پرده از در و ديــوار در تجــلّي است يـــا اولي الابصـار

- شمـع جويي و آفتـاب بلنـــد روز بس روشـن و تو در شب تـار

- هر آن چيزي كه در عالم عيان است چو عکسي ز آفتاب آن جهان است

- با صد هزار جلوه برون آمدي كه من با صد هزار ديده تماشا كنم تو را

- درازل پرتو حسنت زتجــلّي دم زد عشق پيدا‌شدوآتش به همه عالم زد

- و خدايي كه در اين نزديكي است لاي اين شب بوها/پاي آن كاج بلند

- ناتانائيل، آرزو مكن كه خدا را در جايي جز همه جا بيابي هر مخلوقي نشاني از خداست.

l نيكي كردن:

- دوردستان را به احسان ياد كردن همّت است ورنه هر نخلي به پاي خود ثمر مي افكند

- تو نيكي مي كن و در دجله انداز كه ايزد در بيابانت دهد باز

- ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون نيكي به جاي ياران فرصت شمار يارا

- ز نيك و بدي ها به يزدان گراي چو خواهي كه نيكيت ماند به جاي

- به گيتي نماند به جز نام نيك هر آن كس كه خواهد سرانجام نيك

- به يزدان گراي و ز يزدان شناس كه دارنده اويست و نيكي شناس

- بـد و نيك ماند ز مـا يادگـار تـو تخـم بـدي تا تواني مكـار

- چنين است كيهـان ناپايــدار تو دروي به جز تخم نيكي مكار

- بيا تا جهان را به بـد نسپريــم به كوشش همه دست نيكي بريم

- اي شرر از همرهان غافل مباش فرصت ما نيز باري بيش نيست

l ناتواني و عجز در شناخت، «العجزُ عَن درك الادراك، ادراك، مَنْ عَرَف ا... كَلَّ لِسانِهِ»:

- اين مدعيان در طلبش بي خبرانند كان را خبري شد، خبري باز نيامد

- گر كسي وصف او ز من پرسد بي دل از بي نشان چه گويد باز

- در صفتت گنگ فرو مانده ايم من عَرَف ا... فرو مانده ايم

- هيچ مخلوقي او را هويدا نمي سازد (آندره ژيد)

l عاشقان واقعي در برابر معبود دهان به اعتراض نمي گشايند:

- عاشقان كشتگان معشوق اند بـرنيايـد ز كشتگان آواز

- اي مرغ سحر عشق ز پروانه بياموز كان سوخته را جان شد وآواز نيامد

- مالك ملك وجود حاكم رد و قبول هر چه كند جور نيست، ور تو بنالي جفاست

l تحوّل و نوآوري:

- فسانه گشت و كهن شد حديث اسكندر سخن نوآركه نورا حلاوتي است دگر

- هين سخن تازه بگوتا دوجهان تازه شود وارهدازحدّ جهان بي حدواندازه شود

- آدمي در عالم خاكي نمي آيد به دست عالمي ديگر ببايد ساخت واز

l مضمون آيه ي شريفه ي تُعِزُّ مَنْ تَشاء و تُذِلُّ مَنْ تَشاء:

- ارجمند گرداننده ي بندگان از خواري، در پاي افكننده ي گردن كشان از سروري

- همه غيبي تو بداني، همه عيبي تو بپوشي همه بيشي تو بكاهي، همه كمّي تو فزايي

- يكي را بر آري به چرخ بلند نشانيش ناگه به خاك نژند

l تغيير در نگاه و نگرش:

- ناتانائيل اي كاش عظمت در نگاه تو باشد.

- چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد.

- اگر در ديده ي مجنون نشيني به غير از خوبي ليلي نبيني

l هر سخني را نبايد بر زبان آورد، زبان سرخ سر سبز مي دهد بر باد:

- مكن پيش ديوار غيبت بسي بُوَد كز پسش گوش دارد كسي

- آن به كه نظر باشد و گفتار نباشد تا مدّعي اندر پس ديوار نباشد

- از آن مرد دانا دهان دوخته است كه بيند كه شمع از زبان سوخته ست

- درون دلت شهربندست راز نگر تا نبيند درِ شهر باز

l تحرّك و نفي ركود و تنبلي:

- چو ماكيان به درِ خانه چند بيني جور؟ چرا سفر نكني چون كبوتر طيّار؟

- از اين درخت چو بلبل بر آن درخت نشين به دام دل چه فرومانده اي چو بو تيمار؟

- زمين لگد خورد از گاو و خر به علّت آن /كه ساكن است نه مانند آسمان دوّار براي من خواندن اين كه شن ساحل ها نرم است، كافي نيست. مي خواهم پاي برهنه ام اين نرمي را حس كند.

l رحمت عام خداوند:

-باران رحمت بي حسابش همه رارسيده وخوان نعمت بي دريغش همه جا كشيده.

- اديم زمين سفره ي عام اوست چه دشمن بر اين خوان يغما چه دوست

- باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست در باغ لاله رويد و در شوره

l نفي رياكاري:

- علم از بهر دين پروردن ست نه از بهر دنيا خوردن.

- هر كه پرهيز و علم و زهد فروخت خرمني گرد كرد و پاك بسوخت

- حافظا مي خور و رندي كن و خوش باش وولي دام تزوير مكن چون دگران قرآن را

- صوفي نهاد دام و سر حقّه باز كرد بنياد مكر با فلك حقّه باز كرد

- در ميخانه ببستند خدايا مپسند كه در خانه ي تزوير و ريا بگشايند.

l ظالم از ظلم خود در امان نيست:

- اگرزدست بلا برفلك رودبدخوي زدست خوي بد خويش در بلا باشد.

- پادشاهي كه طرح ظلم افكند پاي ديوار مُلك خويش بكند

- مي شود اوّل ستمگر كشته ي بيداد خويش سيل دايم بر سر خود خانه ويران كرده است.

- از تيرآه مظلوم ظالم امان نيابد پيش از نشانه خيزد ازدل فغان كمان را

l تكبّر و خودپسندي:

- اين جاهلان كه دعوي ارشاد مي كنند در خرقه شان به غير «منم» تحفه اي مياب

- از تنور خودپسندي شد بلند شعله ي كردارهاي ناپسند

- برق عُجب آتش بسي افروخته وز شراري خانمان ها سوخته

l تنها عاشق از درياي معرفت سير نمي شود:

- هر كه جز ماهي ز آبش سير شد هر كه بي روزي است روزش دير شد

- هر كه چون ماهي نباشد جويد او پايان آب هر كه او ماهي بود كي فكر پايان مي كند

l عمر را بيهوده تباه ساختن:

- هركونكاشت مهروز خوبي گلي نچيد دررهگذار باد نگهبان لاله بود

- بي فايده هر كه عمر درباخت چيزي نخريد و زر بينداخت

l مدهوش بودن عاشق:

- عشق چون آيد، برد هوش دل فرزانه را دزد دانا مي كشد اوّل چراغ خانه را

- از در درآمدي و من از خود به در شدم گويي كزين جهان به جهان دگر شدم

l جمله هاي «خدا به انسان مي گويد: شفايت مي دهم از اين رو كه آسيبت مي رسانم ـ دوستت دارم / از اين رو مكافاتت مي كنم» ازتاگور با اين بيت سعدي تناسب دارد:

- هر كه در اين بزم مقرّب تر است جام بلا بيشترش مي دهند.